چرا رویکردهای مختلف رواندرمانی، با وجود تضادهای ظاهری، در یک نقطه مشترک هستند؟
در یک اتاق مشاوره، درمانجو در حال یادگیری است که به یک فکر ناراحتکننده توجه کند، آن را نامگذاری کند و رهایش سازد—تا به آن پاداش ندهد و احساس، جایی برای رفتن داشته باشد.
در همین حال، شاید چند اتاق آن طرفتر، به درمانجو دیگری گفته میشود که این فکر آزاردهنده مهم است و باید به آن توجه کرد، که رشد کردن چالشبرانگیز است، یا حتی اینکه درد به نوعی خوب است و اجتناب از چنین افکاری باعث میشود فرد درجا بزند.
یک درمانگر دیگر ممکن است صرفاً به وجود چنین افکاری فکر کند، یا حتی بپرسد: «چه میشود اگر این کار را میکردی، و چه میشد اگر نمیکردی؟»
دیگری ممکن است یک برگه تمرین برای خانه به بیمار بدهد تا روی این افکار کار کند. یکی دیگر ممکن است پردازش همان جا و همان لحظه را توصیه کند.
هر یک از این درمانگران شایسته هستند، هر یک بر اساس شواهد کار میکنند، و هر کدام میتوانند توضیح منطقی بدهند که چه زمانی یکی از روشهای دیگر انتخاب بهتری خواهد بود. علاوه بر این، همه مکاتب رواندرمانی اعتبار یکدیگر را نمیپذیرند.
درمانهایی که به افراد کمک میکنند افکار و احساسات منفی را برای تنظیم هیجان طرد کنند، ممکن است پردازش آن تجربیات را به تأخیر بیندازند یا در برخی موارد، از آن جلوگیری کنند—یادگیری از آن تجربیات و رشد یافتن از طریق آنها. درمانهایی که بر پردازش فشار میآورند، خطر معکوس را دارند: اینکه فشار از آستانه تحمل فرد خاصی که در حال پردازش است فراتر رود. بین این دو حالت شکست، گزینهها تقریباً نامحدود هستند، در یک فضای امکانی محدود که به عنوان «درمان» در نظر گرفته میشود (برنر، ۲۰۰۹).
هیچکس بر سر تعریف «درمان» توافق ندارد
هیچکس بر سر اینکه درمان چیست توافق ندارد. ما حتی بر سر اینکه درمان چه چیزی نیست هم توافق نداریم! نقاط توافق و مناطق اختلاف شدید وجود دارد، و مکاتب هم از بیرون و هم از درون تقسیم شدهاند.
میتوان به تمثیل معروف مردان کور و فیل اشاره کرد: هر کدام بخش متفاوتی از حیوان را لمس میکند و نتیجه میگیرد که نمونه کوچک خودش، کل حقیقت است. تفاوت در رواندرمانی این است که هیچکس نمیتواند تصمیم بگیرد که فیل چیست، یا حتی شاید یک گوریل ۸۰۰ پوندی باشد که تظاهر به فیل میکند. این یک معمای بیپایان است.
مطمئنم که هر گروه (مکتب، مؤسسه آموزشی، سازمان حرفهای و غیره) به بیماران اهمیت میدهد، و هر یک نیز تضاد منافع بالقوهای با مراقبت از بیمار دارد—اقتصادی، نهادی، اعتباری—در حالی که مراقبت از بیمار اصلاً نمیتواند اتفاق بیفتد مگر اینکه نهادهای پایداری برای میزبانی، آموزش و تأمین مالی آن وجود داشته باشد. این تضاد ساختاری است—این عمل را سرپا نگه میدارد—که بخشی از دلیل دشواری نگاه مستقیم به آن است.
چیزی در پس همه این اختلافنظرها کار میکند
چیزی در پس همه این اختلافنظرها کار میکند، در زیر سطح آنچه همه درباره آن بحث میکنند (وامپولد، ۲۰۱۵). درمان، «بیاساسیِ» کارآمدی را که دیگر کار نمیکند، میگیرد و از اصطکاک با واقعیت درس میگیرد. من از «بیاساسی» معنای خاصی دارم—آن را «بیاساسی سازگارانه» بنامید: نادیده گرفتن برخی واقعیتهای ناخوشایند برای ادامه مسیر.
همه ما با آن کار میکنیم. انتقال یک مثال است، و همچنین بیشتر چیزهایی که به فرد اجازه میدهد با یک زندگی حلنشده از رختخواب بیرون بیاید. «بیاساسی سازگارانه» یک تقریب کاری است، نه یک شکست در صداقت، مناسب برای شرایطی که در آن ساخته شده است، و شرایط تغییر میکند.
وقتی دیگر مناسب نباشد، اصطکاک ایجاد میشود.
خطا، ماده خام است.
آسیاب، بقیه کار است: تحلیل خطا، مقایسه آن با آنچه از قبل میدانید، در نظر گرفتن مدلهایی که اجرا میکنید و جایی که ممکن است نیاز به بازبینی داشته باشند، شناسایی آسیبپذیریهای روز صفر—نقصهایی که هنوز باعث شکست نشدهاند اما خواهند شد—سپس بهروزرسانی دقیق، در حاشیه ریسک قابل قبول، آزمایش بهروزرسانی، بازخورد گرفتن و ادامه دادن تا زمانی که فرآیند به اندازه کافی مؤثر در نظر گرفته شود. همه درمانها باید کاری شبیه به این انجام دهند اگر از نظر عملیاتی کارآمد باشند.
این دیدگاه، درمان را به عنوان یک فرآیند یادگیری تطبیقی معرفی میکند که در آن «خطا» یا «ناراحتی» نه یک مشکل، بلکه یک منبع اطلاعاتی حیاتی است. این نگاه، درمان را از یک «درمان قطعی» به یک «فرآیند پویا» تبدیل میکند که در آن بیمار و درمانگر با هم، مدل ذهنی بیمار را اصلاح میکنند. این مفهوم با نظریههای یادگیری و مدلهای محاسباتی مغز همخوانی دارد.
درمان تنها راه تسهیل رشد انسانی نیست
درمان تنها راه تسهیل رشد انسانی نیست، و تنها چیزی نیست که این حلقه را اجرا میکند (فریستون، ۲۰۱۰). این یک چیدمان از آن است، که در طول زمان در پوستهای از پوستههای فرهنگی، فکری و علمی قرار گرفته است، در مجموعهای بزرگتر از بستهها. این پاسخی است به این سؤال که فیل چیست: مردان کور هر کدام همان حیوان را اجرا میکنند، و آنچه توصیف میکنند، پوشش آن است.
چیزی که من مدام با آن مواجه میشوم این است که هر مرحله از آن حلقه یک «تنظیم» دارد، و هیچکدام از تنظیمات یک عدد ندارند. سرعت پذیرش خطا، میزان بیثباتی که این فرد امروز میتواند تحمل کند در مقابل ماه گذشته، یک مدل چقدر میتواند در یک گام حرکت کند قبل از اینکه خود حرکت به آسیب تبدیل شود، چه زمانی متوقف شود، و چه کسی تصمیم میگیرد که به اندازه کافی مؤثر شده است و در برابر چه آستانهای—هر یک از اینها یک تنظیم است، که دائماً و با حس انجام میشود، و هرگز مشخص نمیشود.
درمان، یقین را به چالش میکشد
درمان، یقین را به چالش میکشد. میتوان گفت که کار دیگری انجام نمیدهد. معمولاً یقین را با دقت بسیار کمی به چالش میکشد، و به شدت به کاربر وابسته است. مهارت واقعی نه آموزش داده میشود و نه شناسایی.
شناسایی نشدن مقدم بر آموزش داده نشدن است. یک رشته نمیتواند شایستگیای را آموزش دهد که هرگز نامگذاری نکرده است، یعنی تنوع بین درمانگران ساختاری است، نه یک شکاف نظارتی که نظارت بیشتر آن را پر کند.
آنچه در آموزش منتقل میشود، پوسته است، زیرا پوسته بخشی است که نام دارد.
مشکل بعدی متعلق به ما درمانگران است. چیزی که همه اینها را اندازهگیری میکند—چقدر تردید ایجاد کنیم، با چه سرعتی، تا کجا، تا کی—ذهن خود درمانگر است. انتقال متقابل، واکنشهای خود درمانگر در طول کار، نزدیکترین چیزی است که این رشته به یک ابزار برای آن دارد (هیز و همکاران، ۲۰۱۸)، و ابزاری مهآلود است: تا حدی در بهترین شرایط فعلی کالیبره نشده است (اینجا جایی است که هوش مصنوعی میتواند کمک کند)، و تا حد زیادی برای شخصی که از آن استفاده میکند نامرئی است.
این بخش به یک چالش اساسی در رواندرمانی اشاره میکند: ماهیت شهودی و غیرقابل اندازهگیری تصمیمات بالینی. درمانگر دائماً باید قضاوتهای ظریفی درباره زمان و میزان مداخله داشته باشد، اما این قضاوتها به ندرت به صورت صریح و قابل اندازهگیری فرموله میشوند. این «هنر» درمان، در مقابل «علم» آن، اغلب نادیده گرفته میشود.
جمعبندی: مه، ماده خام است یا مانع؟
یک دیدگاه مهندسی میتواند نتایج عملکردی را در اینجا تعریف کند. حلقه قابل توصیف است، و تنظیمات در اصل قابل اندازهگیری هستند. اکثر درمانگران تمایلی به کار با عدم قطعیت دقیق یا مدلهای مهندسی ندارند، که یک ترجیح منصفانه است و همچنین بخشی از دلیلی است که این موضوع نامگذاری نشده باقی مانده است. این ممکن است جایی باشد که سیستمهای ماشینی به روشهایی مؤثر ظاهر میشوند که بسیاری از انسانها نمیتوانند باشند—یا به طور متواضعانهتر، ابزاری برای پاک کردن بخشی از انتقال متقابل مهآلود درمانگر.
پاک کردن فرض میکند که مه در راه است. اما مه، ماده خام آسیابان است: اختلال یا آشفتگی درمانگر یک سطح ادراکی و حسی، فیزیولوژیک (آلوستاتیک) و روانی است. اگر این درست باشد، نادیده گرفتن سر و صدا، سرکوب آن، یا تجزیه آن، سیگنالی را که میخواهیم از هوشیاری خارج میکند. در آنجا، طبق مدلهای اجرایی، ممکن است بدون اینکه متوجه شویم بر رفتار ما تأثیر بگذارد و تعاملات بین فردی را تغییر دهد. البته، این در طول زمان بازخواهد گشت، بخشی از حلقه حرکات رابطهای.
در هر لحظه، بیش از آن چیزی که توجه بتواند در آگاهی کامل ثبت کند، در حال وقوع است، اگرچه در طول زمان یاد میگیریم الگوهای سیستمی را درک کنیم و زمان خطی را به خرد تبدیل کنیم.
منابع
- Brenner, C. (2009). An Elementary Textbook of Psychoanalysis. International Universities Press.
- Friston, K. (2010). The free-energy principle: a unified brain theory? Nature Reviews Neuroscience, 11(2), 127-138.
- Hayes, S. C., Hofmann, S. G., Stanton, C. E., Carpenter, J. K., Sanford, B. T., Curtiss, J. E., & Ciarrochi, J. (2018). The role of the individual in the coming era of process-based therapy. Behaviour Research and Therapy, 101, 40-51.
- Wampold, B. E. (2015). How important are the common factors in psychotherapy? An update. World Psychiatry, 14(3), 270-277.
