مصاحبه با نیکولا رانسون، رواندرمانگر و بازماندهٔ فرقهٔ اوشو
مردم میتوانند درسهای بسیاری دربارهٔ اقناع روانی-اجتماعی از گفتوگو با بازماندگان فرقهها بیاموزند. اخیراً این فرصت را داشتم که با نیکولا رانسون، رواندرمانگر، مدرس و بازماندهٔ فرقهٔ اوشو، گفتوگو کنم. خاطرات او با عنوان «یک تکه پرتقال: عشق ورزیدن و ترک فرقهٔ اوشو/راجنیش» که در دسامبر ۲۰۲۶ منتشر شده، بهخوبی نشان میدهد که چگونه افراد باهوش و تحصیلکرده نیز میتوانند قربانی دستکاری روانی-اجتماعی شوند. رانسون در این مصاحبه با لحنی صمیمی و پرصلابت، تجربههای تلخ و شیرین خود را روایت میکند.
کیف متوجه شدید که اوضاع خوب نیست؟
جینا سیمونز اشنایدر: نفوذ اجتماعی در گروههای فرقهای چنان قوی است که افراد حتی وقتی میدانند خطایی رخ داده، احساس میکنند نمیتوانند خارج شوند. شما دقیقاً چه زمانی متوجه شدید که در مسیر اشتباهی قرار دارید؟
نیکولا رانسون: از روزی که جذب شدم تا روزی که با صراحت گفتم «این یک فرقه است» و از آن خارج شدم، ده سال تمام طول کشید. بله، بارها و بارها احساس کردم که چیزی غلط است، اما هر بار صدای درونم را نادیده گرفتم. ما در آن گروه شرطی شده بودیم که به حس خودمان اعتماد نکنیم. به ما میگفتند که نباید «منفی» فکر کنیم و هرگونه ناراحتی را باید نشانهای از ضعف «من» (ایگو) تلقی کنیم. بارها پیش آمد که میدانستم مشکلی هست، اما جرئت نمیکردم آشکارا حرف بزنم.
در آن سالها با چند دوست صمیمی حرف زدم، اما ذهنم مدام درگیرِ ناهماهنگی شناختی بود. از یک سو با واقعیتی روبرو میشدم که نشان میداد این گروه مرتکب اعمال زشت و جنایی شده، و از سوی دیگر نمیخواستم باور کنم که جامعهای که به نام عشق و بهبود جهان تشکیل شده بود، چنین چهرهٔ تاریکی داشته باشد. علاوه بر این، تشخیص اینکه چه کسی واقعاً مسئول این جنایتهاست، بسیار دشوار بود؛ چون انگشتنمایی و انحرافافکنی زیادی وجود داشت.
وقتی کمونِ اورگان فروپاشید، کاملاً شوکه شده بودم. سی ساله بودم، نه پولی داشتم، نه رزومهای و نه آیندهای روشن. به سندیگو رفتم و مدتی در ساحل بیخانمان بودم. برخی از همشاگردیهایم هنوز هم برایم مثل خانواده بودند، اما بسیاری از آنها حاضر نبودند حتی یک سؤال از گورو بپرسند. خروجِ کاملِ من سالها طول کشید و هنوز هم که هنوز است، این فرایند ادامه دارد. ببینید آدمها چقدر از یک رابطهٔ عاطفیِ ناسالم خارج میشوند؛ حالا تصور کنید آن رابطه نه فقط با یک رهبر، که با یک جامعهٔ کامل بوده باشد.
نکات کلیدی برای درک بهتر
ناهماهنگی شناختی یکی از نیرومندترین مکانیسمهای روانیست که آدمها را در فرقهها نگه میدارد. وقتی کسی سالها وقت، انرژی و هویت خود را صرف چیزی میکند، دیدنِ اشتباهاتِ آن چنان دردناک است که ترجیح میدهد آنها را توجیه کند تا اینکه گروه را ترک کند. رانسون بهدرستی این وضعیت را «تمرینات ذهنیِ طاقتفرسا» مینامد. افزون بر این، خروج از فرقه بهمعنای جدایی از یک خانواده و یک نظام هویتیِ کامل است؛ کاری که به زمان، حمایتِ عاطفی و مشاورهٔ حرفهای نیاز دارد.
جمعبندی: چه درسهایی از این بازمانده میگیریم؟
داستان نیکولا رانسون فقط یک روایتِ تلخ از فریب و رهایی نیست؛ بلکه نقشهای روشن برای شناختِ شیوههای دستکاری روانی است. او به ما نشان میدهد که هوش و مدرک تحصیلی بهتنهایی نمیتوانند از ما در برابر فرقهها محافظت کنند. آسیبپذیریهای عاطفی، دورانهای تحولآفرین زندگی و نیازِ عمیق به تعلقداشتن، هر کسی را مستعدِ این نفوذ میکند. مهمترین چیزهایی که از او میتوانیم بیاموزیم، اینهاست:
- به صدای درونتان اعتماد کنید: اگر چیزی برایتان درست به نظر نمیرسد، به احتمال زیاد درست نیست. ناهماهنگی شناختی را نه بهعنوانِ مانعی برای عبور، بلکه بهعنوانِ زنگِ خطری جدی در نظر بگیرید.
- ارتباط با دنیای بیرون را قطع نکنید: فرقهها با بزرگنماییِ مرزِ «ما» و «آنها»، شما را از دیگران جدا میکنند. حفظِ روابط با آدمهای خارج از گروه، همچون لنگی است که شما را به واقعیت متصل نگه میدارد.
- آگاه باشید و یاد بگیرید: شناختِ شیوههای نفوذ اجتماعی و کنترلِ ذهنی، بهترین واکسن برای مصونیت در برابر فرقههاست.
- بهبودی را زماندار بپذیرید: ترکِ یک فرقه، بهویژه از نظر روحی و روانی، سفری طولانی است. با خودتان مهربان باشید و از کمکِ متخصصان و دوستانِ مورداعتماد دریغ نکنید.
رانسون در پایان به ما یادآوری میکند که این درسها فقط مختصِ بازماندگانِ فرقههای عجیب نیست. پویاییهای مشابهی در هر جای دیگری که قدرت نابرابر و کنترلِ اجباری وجود دارد، دیده میشود. آگاهیِ جمعی و هوشیاریِ همگانی، بهترین سپر در برابر این دامهاست.
پرسشهای رایج
فرقهٔ اوشو دقیقاً چه بود؟
فرقهٔ اوشو جنبشی بود که توسط باگوان راجنیش (اوشو) رهبری میشد و از روشهای روانی-اجتماعی برای کنترل پیروان خود استفاده میکرد.
چرا آدمهای عادی به فرقه ملحق میشوند؟
عواملی مانند تنهایی، نیاز شدید به تعلقداشتن، و آسیبپذیریهای روانی میتوانند افراد را به سمت فرقهها سوق دهند.
آیا ترکِ فرقه کار سادهای است؟
نه، اصلاً. ترکِ فرقه نیازمند حمایتِ عاطفی، مشاورهٔ تخصصی و زمانِ کافی برای بازسازیِ هویتِ ازدسترفته است.
چگونه از افتادن در دامِ فرقه جلوگیری کنیم؟
آشنایی با نشانههای دستکاری روانی و تقویتِ مهارتهای تفکرِ نقادانه، مؤثرترین راهها برای پیشگیری هستند.
منابع برای مطالعهٔ بیشتر
- مقالهها و پژوهشهای علمی در زمینهٔ روانشناسیِ فرقهها و کنترلِ ذهنی
- کتابهای خاطراتِ بازماندگان فرقههای مختلف
- مطالبِ آموزشیِ مراکز معتبرِ سلامتِ روان
