
پارادوکس در قلب روانشناسی: آیا علمِ ذهن، ذهن خود را به دام انداخته است؟
معمایِ الگوها: از ریاضیات تا روانشناسی
در قلب روانشناسی، پارادوکسی عظیم نهفته است. این مقاله آن را آشکار میکند. همه میدانیم که در قلب ریاضیات پارادوکسی وجود دارد: مجموعههایی که بزرگتر از خودشان هستند (یا به بیانی دیگر، مجموعههایی که هم خود را شامل میشوند و هم خود را شامل نمیشوند).
چگونه ممکن است برای رشتهای محترم مانند روانشناسی نیز چنین اتفاقی افتاده باشد؟
در اینجا داستان آن را میگوییم – و شگفتانگیز این است که – فیلسوفان، درست مانند پارادوکس ریاضیات، نقش تعیینکنندهای در آشکارسازی آن دارند.
کشفِ الگو: از رفتارگرایی تا انقلاب شناختی
با افزایش درک روانشناختی از ذهن انسان، متوجه شدهایم که ذهن انسان الگوها را بر ورودیها تحمیل میکند، نه اینکه صرفاً به الگوهایی که بر ما تحمیل میشوند پاسخ دهد. انسانها، بهکارگیریِ استعارهای مناسب، «الگو-گرسنه» هستند.
ورودیها محدود میکنند که چه الگوهایی را میتوانیم ببینیم، اما نه زیاد. از نظر تاریخی، این مشاهده اساساً کانتی، به سقوط رفتارگرایی و انقلاب شناختی در روانشناسی انجامید.
آپوفنیا: وقتی ذهن الگوهایی را میآفریند که وجود ندارند
با پیشرفت تحقیقات، روانشناسان کشف کردند که انسانها آنقدر در یافتن الگوها مهارت دارند که میتوانند آنها را حتی زمانی که اصلاً وجود ندارند نیز پیدا کنند.
کشف این که انسانها در اطلاعات بیمعنا الگوهای معنادار شخصی پیدا میکنند، یک مکاشفه بود. این ویژگی فوقالگویسازِ انسان، که آپوفنیا نامیده میشود، بهخوبی به توضیح پدیدههایی مانند فراگیری «شواهد» مذهبی – یافتن چهره عیسی بر روی یک تکه نان تست یا حتی یک تورتیلا – کمک میکند.
همچنین حساسیت ما به نظریههای توطئه، دیدن بشقابپرندهها، ارواح، و تجربه پدیدههای «روانشناختی» مانند ارتباط با عزیزان درگذشته، تلهکینزی و ادراک فراحسی را توضیح میدهد. (اصطلاح «آپوفنیا» بر اصطلاح «الگوسازی» مایکل شرمر تقدم دارد و از «پاریدولیا» کلیتر است.)
حتما این مقاله را بخوانید : ذهن توطئهپرداز: چرا الگوهای خیالی را واقعی میپنداریم؟
ارتباط با تکامل و دین
آپوفنیای انسانی با نظریههای جدیدی که دینداری انسان را یک سازگاری تکاملی میدانند نیز هماهنگ است. تلفیق چنین توضیحی از دین با روانشناسی ادراکی آپوفنیا، نظریهای قدرتمند تولید میکند که میتواند توضیح دهد چرا ادیان پایدارند، چرا این همه از آنها وجود دارد، و چرا شواهد هر دین برای مؤمنان محکم و در دسترس است.
چگونه میدانیم که آپوفنیا واقعی است؟ نقش علم
با این حال، یک سؤال در اینجا مطرح میشود: چگونه میدانیم که ما آپوفنیک هستیم؟ برای دانستن این موضوع، باید بدانیم که گاهی الگوهایی را مییابیم که وجود ندارند، یا در مفهومی وجود دارند اما بیمعنا هستند یا به آن معنا نیستند که بهطور شهودی فکر میکنیم. اینجا پای علم به میان میآید.
فرض کنید چهرهای را بر روی قرص ماه کامل میبینید – «مردی در ماه». چنین تصویری بسیار رایج است و حداقل قرنها قدمت دارد. اما دانشمندان علوم قمری به ما میگویند که هیچ چهرهای روی ماه وجود ندارد، بلکه این چهره از دریاوارهای تاریک ماه و خشکیواریهای روشن تشکیل شده است که به طور تصادفی در الگویی قرار گرفتهاند که ذهن الگو-گرسنه ما میتواند آن را بهعنوان یک چهره تفسیر کند. علم «مردی در ماه» را توضیح میدهد و آن را رد میکند.
آپوفنیای انسانی ریشههای تکاملی عمیقی دارد: هر سیستم عصبی که قادر به یادگیری باشد، انتظار میرود که آپوفنیک باشد. ماهیهایی که فریب طعمه را میخورند و قورباغههایی که زبان خود را به هر چیزی که حرکت میکند میزنند، اشکال ابتدایی آپوفنیا را نشان میدهند.
چارچوب نظری آپوفنیا: قدرت و محدودیت
در اینجا چارچوب نظری جامعی که آپوفنیا به ما ارائه میدهد آمده است. به دلایل خوب تکاملی، انسانها الگو-گرسنه هستند.
این به آنها امکان میدهد الگوهایی را که در محیطشان وجود دارند (یعنی الگوهای «تأیید شده توسط علم») پیدا کنند، اما همچنین بسیاری از الگوهایی را که وجود ندارند (یعنی الگوهای «تکذیبشده یا حتی ردشده توسط علم») نیز بیابند. این چارچوب کاربرد زیادی دارد، مثلاً به توضیح پدیدههای اجتماعی قوی مانند دین کمک میکند.
کشف آپوفنیا یک پیروزی برای روانشناسی مدرن است. در اینجا یک مورد وجود دارد که یک علم، یعنی روانشناسی، پیشرفت میکند زیرا علوم دیگر بسیار پیشرفته هستند. بنابراین، پیروزی روانشناسی، پیروزی برای کل علم نیز هست. اما درست در جشنهای این پیروزی است که فیلسوف مزاحم وارد میشود و سؤال شرمآوری میپرسد: «آیا خود علم نیز به یافتن الگوها وابسته نیست؟»
پارادوکس واقعی: علم در برابر آپوفنیا
آپوفنیا نمیتواند وجود داشته باشد مگر اینکه بتوانیم الگوهای واقعی را از الگوهای صرفاً تصوری تشخیص دهیم. علم در اینجا داور است. اما بهوضوح، فیلسوف اشاره میکند که علم بهعنوان یک نوع تأیید خود ظاهر میشود: استفاده از علم بهعنوان داور در اینجا مصادره به مطلوب است و بنابراین مجاز نیست.
مجموعه بزرگی از الگوها را در نظر بگیرید. این مجموعه به دو زیرمجموعه مجزا تقسیم میشود: الگوهای واقعی و الگوهای غیرواقعی.
علم مسئول این تقسیمبندی است. این خوب است، به جز اینکه خود علم نیز الگو-گرسنه است. وقتی از علم (در قالب دانشمندان) میپرسیم که چگونه الگوهای واقعی را از غیرواقعی تشخیص دهیم، میگوید: «با پیدا کردن الگوهای واقعی».
شادی کشف آپوفنیا اکنون با این کشف که علم در گام اول فرض میکند که خود آپوفنیک نیست، خاموش میشود. چه بسیار راحت!
اعتراض دانشمندان: آیا این سوال بیپاسخ میماند؟
هیچکس جز فیلسوفان واقعاً فلسفه را دوست ندارد (و در واقع بسیاری از فیلسوفان نیز فلسفه واقعی را دوست ندارند).
اشاره به این جنبه تاریکِ مصادرهبهمطلوب علم به دانشمندان (بهویژه روانشناسان) تنها منجر به این میشود که دانشمندان با ناامیدی بگویند: «الگوهای واقعی آنهایی هستند که میتوانیم بارها و بارها پیدا کنیم، عمومی و عینی هستند؛ بخشی از سیستمهای طبیعی بزرگی هستند که برای آنها نظریههای گستردهای داریم که پیشبینیهای دقیق و تجربی تأییدشده در چندین نقطه ارائه میدهند.
برای مثال، فقط موجودات زنده چهرههای طبیعی دارند، و زیستشناسی توضیح میدهد که چرا. الگوهای غیرواقعی توسط علم توضیح داده میشوند و رد میشوند. ما میدانیم که الگوی «مردی در ماه» یک الگوی واقعی نیست زیرا از نظریههای خود درباره شکلگیری ماه میدانیم که زنده نیست. این فقط تصادف است که دریاوارها و خشکیواریها در آنجا و به شکل خود هستند. ترکیب روانشناسی آپوفنیک ما بقیه کار را انجام میدهد. و نه، طراحی یک چهره عمداً توسط بیگانگان فضایی بر روی ماه قرار نگرفته است.»
این استدلال خاص همچنان سوال را مصادره میکند، اما برای دانشمندانی که باید به تحقیقات خود بازگردند کافی است.
اما در مفهومی عمیق، دانشمندان «الگوی واقعی» را بهعنوان چیزی تعریف میکنند که صرفاً برای ما معنا دارد. چنین حرکتی باید کافی باشد، در واقع، این تنها حرکت موجود است.
اما این واقعیت را تغییر نمیدهد: سیستمهای طبیعی بزرگ صرفاً الگوهای بیشتری هستند، و نظریههای علمی بزرگ و موفق که آنها را توضیح میدهند، با این فرض شروع میکنند که این سیستمهای طبیعی الگوها ناشی از آپوفنیا نیستند.
جمعبندی: آیا ما ذهن خود را مطالعه میکنیم یا جهان را؟
آپوفنیا اکنون هر اعتماد سادهدلانهای را که داشتیم مبنی بر اینکه در روانشناسی و سایر علوم در حال کشف دانش عمیقتری هستیم، از بین برده است. با این حال، ما نمیتوانیم زندگی خود را بدون این «دانش» ادامه دهیم. قطعاً نمیتوانیم علم را بدون آن انجام دهیم، و نمیتوانیم زندگی خود را بدون علم ادامه دهیم. اما آیا ما علم انجام میدهیم، یا صرفاً درون ذهن خود را نقشهبرداری میکنیم؟ این همان پارادوکس اصلی است که روانشناسی را به چالش میکشد.
منابع
- Psychology Today, “The Paradox at the Heart of Psychology”
- Michael Shermer, “Patternicity” (مرتبط با مفهوم آپوفنیا)
- Immanuel Kant, “Critique of Pure Reason” (زیربنای فلسفی الگوهای ذهنی)