
گاهی کودک شما محرک نیست؛ کودکیِ شماست
واکنشهای شدید والدین به کودکان، ریشه در تجربیات دوران کودکی خودشان دارد، نه رفتار کودک
آیا تا به حال واکنشی نسبت به فرزندتان نشان دادهاید که خودتان را غافلگیر کند؟
دخترتان از آماده شدن برای مدرسه امتناع میکند و شما احساس غرق شدن و شکست میکنید. پسرتان وقتی از او میخواهید گوشی را کنار بگذارد، چشمهایش را میچرخاند و شما را به شک میاندازد که آیا اصلاً به شما احترام میگذارد. یا شاید فرزندتان بر سر موضوعی به ظاهر کوچک به هم میریزد و با اینکه ظرف چند دقیقه آرام میشود، شما بار سنگین عاطفی آن را تا پایان روز با خود حمل میکنید.
هر پدر و مادری چنین لحظاتی را تجربه میکند. والدینی سخت، غیرقابل پیشبینی و از نظر عاطفی طاقتفرسا است. با این حال، برای والدینی که اختلال کمتوجهی-بیشفعالی (ADHD) دارند، این چالشها میتواند حتی شدیدتر باشد. سازماندهی در عین مدیریت خانه، تحمل وقفههای مداوم، تنظیم هیجانات خود در حالی که به کودک کمک میکنید هیجاناتش را تنظیم کند، و مواجهه با نیازهای حسی زندگی خانوادگی، حتی مهربانترین والد مبتلا به ADHD را نیز خسته و فرسوده میکند.
اما در طول سالها، هم در کار بالینی و هم در تحقیقاتم، به شکلی متفاوت به این لحظات نگاه کردهام. گاهی شدت واکنشهای عاطفی ما بهطور شگفتانگیزی ربط چندانی به کاری که کودک انجام داده ندارد. بلکه منعکسکنندهٔ معنایی است که مغز ما به آن رفتار نسبت داده است.
چندی پیش در مصاحبهای با «کلی گیل»، مربی ADHD و پدر دو فرزند، این موضوع برایم یادآوری شد. دربارهٔ کارکردهای اجرایی، تنظیم هیجانات و واقعیتهای روزمرهٔ بزرگ کردن فرزندان وقتی مغز خودتان متفاوت کار میکند، صحبت کردیم. هرچه مصاحبه پیش میرفت، متوجه شدم مدام به دوران کودکی او برمیگشتیم (به نظرم بسیاری از داستانهای والدگری به اینجا ختم میشوند).
کلی پدر شدن را یکی از تجربیاتی توصیف کرد که سرانجام ADHD او را «در مرکز توجه» قرار داد. مانند بسیاری از بزرگسالانی که دیرتر در زندگی تشخیص ADHD میگیرند، کلی سالها صرف تقویت راههایی برای جبران دشواریهایش کرده بود، اما والدگری این را تغییر داد. زیر بار بیامان نیازهای شناختی و عاطفی بزرگ کردن فرزندان، استراتژیهای کلی برای جبران و حفظ اوضاع رو به فروپاشی گذاشت.
با این حال، وقتی صحبت میکردیم، متوجه شدم کلی فقط چالشهای والدگری با ADHD را توصیف نمیکرد؛ او لحظاتی را توصیف میکرد که تعاملات معمولی با فرزندانش، احساسات دیرینهٔ شرم و ناکافی بودن را به سطح میآورد.
کلی بسیاری از سناریوهای رایج والدگری را توصیف کرد، مثلاً شنیدن کلمهٔ «نه» از سوی فرزندش (که مطمئناً برای والدین کودکان نوپا موقعیت غیرعادی نیست). اما کلی متوجه شد واکنشهای عاطفی او اغلب بسیار بزرگتر از خود موقعیتها هستند.
روانشناسان اغلب به والدین یادآوری میکنند که رفتار کودک، نوعی ارتباط است. با این حال، فکر میکنم روی دیگر سکه هم وجود دارد؛ گاهی واکنشهای ما نیز چیزی را ارتباط میدهند. در واقع، ممکن است این واکنشها کمتر دربارهٔ کودکی که مقابل ما ایستاده و بیشتر دربارهٔ تجربیاتی باشد که از کودکی خودمان حمل میکنیم.
چرا شنیدن «نه» از کودک، برای برخی والدین طاقتفرسا است؟
مانند بسیاری از والدین کودکان خردسال، کلی وقتی یکی از فرزندانش از درخواستی سر باز میزند، احساس چالش میکند. مثلاً نمیخواهد کفش بپوشد یا وقتی وقت رفتن است، دست از بازی بردارد. همهٔ ما چنین لحظاتی داشتهایم. چیزی که توجه کلی را جلب کرد، رفتار کودکش نبود، بلکه شدت واکنش عاطفی خودش بود. کلی بهعنوان فردی بصیر و مربی ADHD، شروع کرد از خودش بپرسد چرا.
کلی متوجه شد شنیدن کلمهٔ «نه» فقط ناامیدکننده نیست. به نظر میرسید که چیزی بسیار قدیمیتر را در درون او لمس میکند. او با این باور بزرگ شده بود که کودکان باید به والدین خود احترام بگذارند و از آنها اطاعت کنند. وقتی فرزندان خودش مقاومت میکردند، مغز او آن را بهعنوان رفتار معمولی کودکانه تفسیر نمیکرد. در عوض، آن را شخصی میگرفت، انگار که امتناع آنها نشاندهندهٔ چیزی اساسی دربارهٔ او بهعنوان یک پدر است.
مغز ما دائماً دنیای اطرافمان را تفسیر میکند. ما صرفاً به رویدادها پاسخ نمیدهیم؛ به آنچه معتقدیم آن رویدادها معنا میدهند، پاسخ میدهیم. یک پدر «نه» میشنود و فکر میکند: «فرزندم روز سختی دارد.» پدری دیگر «نه» میشنود و بلافاصله فکر میکند: «فرزندم به من احترام نمیگذارد.» رفتار یکسان است، اما تفسیر متفاوت است.
این تفاوت در تفسیر، ریشه در تجربیات دوران کودکی خود والدین دارد. اگر پدری در کودکی یاد گرفته باشد که مخالفت کردن با والدین یعنی بیاحترامی، در بزرگسالی نیز مخالفت فرزندش را بهعنوان تهدید یا بیارزشی تفسیر میکند. این الگوهای ذهنی ناخودآگاهانه عمل میکنند و باعث بروز واکنشهای شدید میشوند که با واقعیت لحظه متناسب نیستند.
فشار زمان و ترس از قضاوت دیگران
کلی در ادامهٔ تأملاتش دربارهٔ تجربیات خود، از صبح آن روزی گفت که میخواست خانواده را از خانه بیرون ببرد. با گذشت دقیقهها و آماده نبودن فرزندانش، افکار کلی به سرعت به سمت ناامید کردن دیگران چرخید. او تصور میکرد دیر میرسد، قضاوت میشود و تأیید میکند که فردی غیرقابلاعتماد است. چیزی که بیش از همه او را ناراحت میکرد، نه ساعت روی دیوار و نه حتی رفتار فرزندانش، بلکه آنچه دیر رسیدن دربارهٔ او میگفت، بود.
بسیاری از بزرگسالان مبتلا به ADHD سالها تجربیات انباشتهای دارند که شکلدهندهٔ دیدگاهشان نسبت به خودشان است و منتقد درونی بلندی دارند. برخی کارنامههایی را به یاد میآورند پر از نظراتی دربارهٔ عدم توجه یا تلاش ناکافی. برخی دیگر به یاد میآورند که تنبل، بیدقت، احساساتی، نمایشی یا «بیش از حد» خطاب شدهاند. این تجربیات صرفاً به این دلیل که ما بزرگسال یا والد شدهایم، از بین نمیروند. آنها ناخودآگاه به لنزی تبدیل میشوند که از طریق آن تجربیات روزمرهٔ والدگری را تفسیر میکنیم.
از «کودک اتاق خواب» تا «کودک پذیرایی»
وقتی به حرفهای کلی دربارهٔ این لحظات گوش میدادم، به این فکر کردم که شاید سختترین موقعیتهای والدگری همیشه بلندترین یا نمایشیترین موقعیتها نیستند. گاهی آنها لحظات معمولیای هستند که باورهای آشنا را بیدار میکنند؛ باورهایی که ما دههها حمل کردهایم بدون اینکه بفهمیم هنوز آنجا هستند.
با ادامهٔ گفتگو، کلی خاطرهای از دوران کودکیاش تعریف کرد که به او کمک کرد بسیاری از این تجربیات والدگری را معنا کند. او خودش را «بچهٔ اتاق خواب» توصیف کرد. اگر زندگی خانوادگی آرام بود و همه با هم کنار میآمدند، کلی کوچولو میتوانست با والدینش باشد. اما اگر او بلند، احساساتی یا مزاحم میشد، پیام این بود که وقت رفتن است. او به یاد میآورد که بخش زیادی از کودکیاش را در اتاق خوابش یا بیرون از خانه و سرگرم خودش گذرانده است. با نگاه به گذشته، کلی والدینش را بیعاطفه توصیف نمیکند. بلکه تشخیص میدهد که آنها با دانش و منابعی که در آن زمان داشتند، بهترین کار را میکردند.
امروز، او و همسرش آگاهانه تصمیم گرفتهاند چیزی متفاوت برای فرزندان خودشان خلق کنند. او به من گفت: «من بچههای پذیرایی میخواهم.» کلی میخواهد فرزندانش بدانند که به خانواده تعلق دارند، حتی وقتی بلند، احساساتی، ناامید یا دشوار هستند. آنها مجبور نیستند با آسان بودن برای والدین، نزدیکی او را به دست آورند.
جمعبندی: والدین فرصتی برای شفا
به بسیاری از والدینی که در طول سالها با آنها کار کردهام فکر کردم. ما اغلب تصور میکنیم والدین دربارهٔ آموزش نحوهٔ حرکت در جهان به کودکان است. و البته همینطور است. اما والدین همچنین راهی برای متصل کردن دوبارهٔ ما با تجربیاتی دارد که سالها به آنها فکر نکردهایم. گاهی آن خاطرات شاد هستند. گاهی دردناک. اغلب، آنقدر ظریف هستند که هرگز کاملاً درک نکردهایم چقدر بر ما تأثیر میگذارند.
والدین گاهی به من میگویند: «نمیخواهم فرزندانم آنچه را که من در بزرگ شدن تجربه کردم، تجربه کنند.» گفتگوی من با کلی روشن کرد که این نیت اغلب در لحظات بسیار معمولی ظاهر میشود. وقتی پدری در طغیان عاطفی کودک کنارش مینشیند. وقتی پدری بعد از از کوره در رفتن عذرخواهی میکند، چون عذرخواهی در خانهٔ خودش نادر بود. وقتی مادری برای هیجانات بزرگ کودکش جا باز میکند، بعد از سالها باور به اینکه احساسات خودش برای دیگران «بیش از حد» بوده است. این تصمیمات به ندرت در لحظه آگاهانه گرفته میشوند. آنها اغلب از تجربیاتی تکامل مییابند که به بخشی از درک ما از روابط، امنیت و تعلق تبدیل شدهاند.
یکی از چیزهایی که در تأملات کلی بیش از همه تحسین کردم، تمایل او به بازبینی آن تجربیات اولیه بدون گرفتار شدن در آنها بود. او دوران کودکیاش را بهانهای برای مشکلات والدگریاش توصیف نکرد و با رنجش از والدینش صحبت نکرد. در عوض، به نظر میرسید به درک ارتباط بین کودکِ سابق و پدری که در تلاش است تبدیل شود، علاقهمند است.
متوجه شدهام که بسیاری از والدین وقتی تشخیص میدهند که هر واکنش عاطفی در زمان حال آغاز نمیشود، با خود مهربانتر میشوند. گاهی رفتار کودک تجربیاتی را لمس میکند که هرگز به طور کامل درک یا نامگذاری نشدهاند. آگاه شدن از آن تجربیات آنها را پاک نمیکند، اما میتواند چنگالشان را نرمتر کند.
در پایان گفتگویم با کلی، کمتر به ADHD و بیشتر به شفا در دوران والدگری فکر میکردم. فرزندان کلی تقریباً هر روز به او فرصتهایی دادهاند تا یک الگوی قدیمی را ببیند و پاسخ متفاوتی انتخاب کند. والدین میتوانند این کار را انجام دهند؛ آنها راهی برای نشان دادن بخشهایی از خودمان به ما دارند که فکر میکردیم پشت سر گذاشتهایم. درک آن الگوها کودکی ما را تغییر نمیدهد. اما ممکن است آنچه را که بعداً اتفاق میافتد، تغییر دهد.
منابع
- Psychology Today – Sometimes Your Child Isn’t Triggering You: Your Childhood Is (نویسنده: دکتر مارک برتراند)
- مصاحبه با کلی گیل (مربی ADHD و پدر دو فرزند)
- تحقیقات بالینی و تجربیات نویسنده در زمینهٔ والدگری و ADHD