بارها خود را همراه افکار سخیفی یافته‌ام که سرشاری‌ام را به سخره گرفته و لاابالی گری و تسلیم شدن به حیوانی ترین بخش‌های وجود را همسان برترین تلاش هایم دانسته است .
ستیز همیشگی برای دوری جستن از این نابکارانِ درون ذهن همیشه هم با پیروزی همراه نمی شود.
پس باید قهرمان درون را از معاشرت با این امیال دور کرد.
این موضوع به همین ترتیب در مورد روابط میان فردی ما نیز صادق است.
وقتی به بازار وارد می‌شوی تمام معانی زیر و رو می‌شوند. به یکباره خود را در دریایی از بدترین آبهای جهان می‌یابی.
آنجا دور تادورتان صحبت از نرخ بازار است و همگان در سر سودای پیشرفت در ثروت را دارند. به یکباره خود را مغلوب شده و آرزو های درخشان خردمندانه قهرمان درونت را بی ربط به جهان و انسان ها میبینی.
آنکه در بازار زیست میکند جانش همچون مالَش در دست تزویر و فریب بزرگی همچون دارایی بیشتر است.
پس راهی برای او و قهرمانانش باقی نخواهد ماند.
در بازار « قهرمانی » به کار نخواهد آمد ، بلکه کار به دست سخیف ترین بخش هایی است که استاد ریاکاری در روابط بین فردی اند .
مجاورت تو با انسان‌ها نشان می‌دهد که به چه میزان خودت و قهرمانت را تاب می‌آوری و به چه سان در خدمت خود یا بسیاران هستی. چه بسیار جان آزاده که در مجاورت، پژمرده و همرنگ جماعت شده‌اند و چه بسیار میوه رسیده، که اسیر وسوسه پست علف‌های هرز شده و به زیر پایشان سقوط کرده است. یا با دوست خردمندی در آمیز یا به تنهایی ات بگریز: به آنجا که «بادی خنک و سرد وزان است» .